مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

205

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن باسعد گفت : چه نام دارى ؟ گفت : نامم اسعد است . بستان گفت : خود نيك‌بختى و نيك‌بخت ، آن روزگارى است كه تو در وى هستى . الحق تو مستوجب آزار نيستى و من دانستم كه تو مظلومى . الغرض ، بستان ، دختر بهرام با سخنان مهرآميز ، زنگ از دل اسعد بزدود . پس از آن ، قيد از دست و پاى او برداشته ، از دين اسلام جويان شد . اسعد او را باخبر كرد كه دين اسلام ، دين حق و محكم است و پيغمبر اسلاميان ، محمّد صلّى اللّه عليه ، خداوند معجزات و آيات است . و آتش ، سودى به كسى نميدهد . پس قواعد و احكام دين اسلام ببستان بياموخت و بستان باسلام اذعان كرد و حبّ ايمان در دلش جاى گرفت و محبت اسعد را خدا در دل او بياميخت . پس شهادتين بر زبان راند و از اهل سعادت شد . و اسعد را نان و آب ميداد و با او حديث ميكرد و باهم نماز ميگذاردند و غذاهاى مقوّى به دو ميخورانيد تا اينكه ناخوشىهاى اسعد برفت و عافيت و صحّت به دو راه يافت . پس از آن ، بستان ، دختر بهرام از نزد اسعد بدر آمد و بدر خانه ايستاده بود كه ناگاه آواز منادى بشنيد كه همىگفت : هركس در نزد او جوانى باشد ، چنين‌وچنان و او را آشكار كند ، هرچه مال بخواهد ، از سلطان خواهد گرفت . و هركس كه چنين جوان را پوشيده دارد ، بدر خانهء خود بدار خواهد شد و مالش بيغما خواهد رفت و نسلش بريده خواهد شد . و اسعد با